گناهِ اصلی:
یونگ- روانکاو مشهور سوئیسی- به نقش مهم پدر و مادر و مراقبین اولیه در شکل گیری شخصیت کودک در بزرگسالی بسیار تاکید داشت و اثرگذاری آنها را انکارناپذیر می دانست. او در دهه ۱۹۳۰ به صراحت و بدون هیچ پرده پوشی اعلام کرد:
"پدر و مادر همیشه باید به یاد داشته باشند که آنها خودشان دلیل اصلی روان رنجوری های کودکان شان هستند."
علاوه بر این و بدتر از این، این است که نه تنها الگوهای رفتاری پدر و مادر عمیقاً در شکل گیری روان کودک اثرگذار است، بلکه همچنین همه چیزهایی که پدر و مادرها نسبت به آن بی اطلاع یا ناخودآگاه هستند نیز جزء این اثرگذاری است.
یونگ در مورد این اثرگذاری ناخودآگاهِ پدر و مادر- که به آن "زندگی های نزیسته" می گوید و آن را "گناه اصلی" آنان به شمار می آورد، این گونه می گوید:
"معمولاً چیزی که بیشترین تاثیر روانی را روی کودک دارد، زندگی نزیسته پدر و مادرِ کودک است(یا آبا و اجداد کودک)؛ چرا که در این جا ما با پدیده ای به نام "گناه اصلی" که پدیده ای شناختی و مربوط به آباء و اجداد فرد است سر و کار داریم."
منظور یونگ از "گناه اصلی" و "زندگی نزیسته"، نادیده گرفتن یا غافل شدن از روح است؛ واقعیتی که در آغاز تاریخچه خانوادگی فرد قرار دارد و پیامدهای آن همچون موج در نسل ها ادامه می یابد.
به طور خیلی ساده منظور یونگ این است که، اگر پدر و مادر و آباء و اجداد فرد زندگی سالم، بانشاط، خلاق و رو به پیشرفتی نداشته اند و درگیر مشکلات روحی، بیماری، بزهکاری، افسردگی، اضطراب، سرخوردگی، شکست و یک زندگی کسالت بار و بی معنا بوده اند و از زندگی رضایت نداشته اند و هیچ گاه برای خودشان و دل خودشان زندگی نکرده اند و آرزوهایشان را بر باد فنا داده اند، این "زندگی نزیسته" بلای جان فرزندان خانواده و نسل های بعدی می گردد- انگار که فرزندان و نسل های بعد این خانواده محکوم به این هستند که این "زندگی نزیسته" را به نیابت از آنها زندگی کنند!
این گونه می شود که، پدر و مادر و پدربزرگ و مادربزرگی که هیچ گاه عاشق نشده اند، ازدواج پرتنش و سردی داشته اند، موفقیت بزرگی در زندگی نداشته اند، باورهای عرفی و مذهبی و اخلاقی سخت گیرانه و متعصبانه ای داشته اند- یا برعکس- بی بند و بار و بی قید و بند و بدون معنویت بوده اند، و به طور کلی زندگی کسالت بار و غریزی و بی هدفی داشته اند، فرزندان شان به شکل بیمارگونه و ناسالمی مدام پشت سر هم عاشق این و آن و هر کس و ناکسی می شوند؛ یا به شکل بیمارگونه و عصبی به دنبال موفقیت و پیشرفت و یک زندگی پر از اتفاق و حادثه هستند؛ و در این تلاش های ناخودآگاه برای زیستنِ "زندگی نزیسته" پدر و مادر و آباء و اجداد خود مدام زخم می خورند و آسیب می بینند.
داستان عشق در چنین فضای ناسالمی- که فرد در حال جبرانِ "گناه اصلی" پدر و مادر و "زندگی نزیسته" آنهاست- از همه غم انگیزتر است.
عشق در چنین روابطی، یک ارتباطِ خودآگاه و هوشیار بین زن و مردی بالغ در زمان و مکان مربوط به "حال" و با توافقی مشترک بر اساس صمیمیت، تعهد، توجه، احترام، استقلال، مسئولیت پذیری و آزادی دو جانبه نیست؛ بلکه یک ارتباطِ ناخودآگاه و ناهشیار بین دو کودک زخم خورده در زمان و مکانی نامعلوم مربوط به "گذشته" و "آینده" و بدون توافقی مشترک بر اساس ارضاء نیازها و عقده های دوران کودکی، غریزی، شدید، مضطربانه، مالکیت طلبانه، و آسیب زننده است.
فرد به قدری درگیر این رابطه، عشق و فردی که نام معشوق بر آن می گذارد می شود، که تمام زندگی اش را متاثر می سازد و به تمام حوزه های زندگی اش آسیب می زند- درست مثل طوفانی که به ناگهان از راه می رسد و با عبور سریع و آشفته اش از مرزهای زندگی و هویت فرد، ویرانه ای از خرابی ها و یادآوری زخم های دوران کودکی بر جای می گذارد.
یونگ برای پیشگیری و اصلاح این وضعیتِ دردناک، اعتقاد داشت که نسل جدیدی نباید تولید شود و فرزندی نباید به دنیا بیاید مگر این که افراد- زن و مرد- به فرایندهای ناخودآگاه خود آگاه شوند و "زندگی های نزیسته" خود را زندگی کنند؛ یعنی به دنبال ارضاء نیازهای خود بروند، مشکلات و گِره های دوران کودکی خود را حل کنند، موفقیت کسب کنند، زندگی بامعنایی داشته باشند، مستقل و آزاد زندگی کنند، روح شان را به تکامل و تعالی برسانند؛ و بعد- خیلی بعد- عاشق شوند و برای ازدواج و فرزندآوری تصمیم بگیرند و اقدام کنند.
"گناه اصلیِ" اغلب ما زندگی های نزیسته و نیازهای سرکوب شده و ارضاء نشده ای است که سنگینی خفقان آور آن را به فردی که عاشقش شده ایم یا به فرزندان و اطرافیان خود تحمیل می کنیم و انتظار داریم مسئولیت ارضاء آن را دیگران برای ما به عهده بگیرند و حالِ خوبی به ما بدهند!
در حالی که این وظیفه و مسئولیتِ ماست؛ فقط و فقط خودِ ما.
برچسب:
نویسنده: رادین میرزایی